خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





افسانه کیمورا

    قسمت ششم 

    مسابقات کودوکان درژاپن برگزار می شود ولی قبلا در خود کودوکان برگزار می شد و از سال 1931 هر ساله برگزار می
    شود.در طول جنگ جهانی دوم این مسابقات به حالت تعلیق در آمد و دوباره از سال 1948 دو باره
    برگزار شد.در این مسابقات هیچ گونه وزن بندی وجود ندارد و مسابقات open تلقی می شود.بخاطر
    بالا بودن سطح مسابقات ،قهرمان این مسابقه در اکثر موارد قهرمان المپیک و جهان نیز می شود.
    کیمورا اولین دانشجویی بود که به او اجازه ی شرکت در مسابقات قهرمانی حرفه ای سراسر ژاپن
    داده شد .
    پاییز 1937 در سن 20 سالگی قهرمان سراسر ژاپن شدم.رویایم به حقیقت پیوسته بود چندین بار
    گونه ام را فشار دادم تا ببینم بیدارم یا دارم خواب میبینم.واقعا درد می کرد خواب نبودم .پس از
    شام 500 تا شنا رفتم 1000 تا مشت ماکیوارا ی کاراته زدم و 1 کیلومتر کلاغ پر رفتم.آن شب
    نتوانستم بعلت کوفتگی و درد ناشی از مسابقات بخوابم. مسابقات قهرمانی سراسری ژاپن در 23 و
    24 اکتبر سال 1937 در کودوکان برگزار شد.من ،جینوسوکه یاناگی وازا دان 5 را در مسابقه اول و
    نوبورو اوئنو دان 5 را در نیمه نهایی با اوسوتو گاری از پیش روی برداشتم. سپس دربرابر
    ماسایوکی ناکاجیما دان 5 که نماینده ی مانشو بود قرار گرفتم.نام او در سراسر ژاپن پرآوازه بود
    درست مثل استان مانشو.قد او حدودا 183 سانتی متر بود ونزدیک به 95 کیلوگرم وزن داشت.او
    اوسوتوگاری ،اوچی گاری،اوچیماتا و تای اوتوشی های ترسناکی داشت.برخی از مردان قوی هیکل
    و بزرگ هنگامی که او این تکنیک ها را اجرا می کرد همانند بچه به این سو و آن سو پرت می
    شدند.مخصوصا تای ساباکی اش)جابجایی روی تاتامی و حرکات پا( که دقیقا حریف ها را با سرعت
    زیاد اسیر خود می کرد گویی این تای ساباکی یک استعداد خاص مادر زادی است که با آن متولد
    شده.
    مسابقه فینال ،یک راند 15 دقیقه ای و حداقل استاندارد امتیاز برای بردن مسابقه هم ))وازا آری((
    بود.برای 4 یا 6 دقیقه ی اول او بر من مسلط بود.در آن روزها پایین تنه ام هنوز ضعیف بود و در
    تکنیک ها زیاد مهارت نداشت.بنابراین هرگاه ناکاجیما مرا دور می چرخاند پاهایم تلوتلو می
    خوردند.بایستی اقرار کنم که در تکنیک هایی که می زدم اعتماد به نفس نداشتم .تنها در پاسخ به
    تکنیک های او تکان می خوردم.من و ناکاجیما بارها با هم برروی میز خبرنگاران که درست یک متر
    زیر سکوی مسابقه بود افتادیم.هربار که می افتادیم سر و کمرمان به سختی ضربه میدید بطوری که
    برای چند لحظه نمی توانستیم به درستی نفس بکشیم.درحالی که نیمه ه وشیار بودیم بلند شدیم و به
    وسط تاتامی رفتیم.هیچکدام از ما امتیازی کسب نکرده بود و راند دوم شروع شد.فکر می کنم خوش
    شانس بودم.همزمان که دست راستش را دراز کرد آستینش را با دست چپم گرفتم و رفتم برای
    ایپون سئوناگه این باعث شد ناکاجیما تعادلش را از دست بدهد و من امتیاز وازاری کسب
    کردم.درموقعی که داشتم مسابقه میدادم احساس کردم راحت شده ام و پیش خود گفتم))حالا
    پیروزی ام تضمین شده است(( چون یک امتیاز وازاری کسب کرده بودم و زمان راند دوم هم داشت
    تمام می شد با این حال چند لحظه بعد او یک اوچی ماتا به من زد.باسنم را پایین آوردم و دربرابر
    فشار ایستادگی کردم ولی مثل اینکه ناکاجیما این را پیش بینی کرده بود وقتی این حمله ی سنگین را
    دفع کردم بدنم را شل کردم و خیال کردم کار تمام است و دیگر نمی تواند اوچی ماتایش را بزند)در
    آن روز ها من خیلی بی تجربه بودم(باسنم قدم به قدم از زمین کنده می شد او حمله ی بعدی را با
    اوچیماتا کن کن آغاز کرده بود. دیگر نتوانستم مقاومت کنم و محکم به زمین خوردم او هم وازاری
    گرفت.
    در نیمه ی واپسین راند دوم من اوسوتوگاری ناکاجیمارا بدل کردم و سعی کردم او را در خاک
    با کوزورو کامی شیهو گاتامه نگه دارم ولی او پای مرا با دو پایش قفل کرد و راند دوم هم به پایان
    رسید.پس از 30 دقیقه مبارزه هم پوست و هم جودوگی)لباس جودو( غرق در عرق بود.آنقدر عرق
    ریخته بودم که بسختی می توانستم چشم هایم را باز کنم.
    کیمورا سعی دارد ناکاجیما را به کوزورو کامیشیهو گاتامه بچرخاند
    بایستی چشم هایم را یکی یکی باز می کردم تا او را ببینم قبل از اینکه تایم سوم شروع شود من و
    ناکاجیما در حالت سیزا )نشسته( بودیم و لباس هایمان را مرتب می کردیم.سعی کردم کمربندم را
    ببندم ولی دستم آنقدر قدرت نداشت تا آنرا ببندد .گره کمربند همانند سنگ ، سفت بنظر می
    رسید.انگشتهایم تقریبا بدون قدرت بودند و به همین خاطر مرتب کردن جودوگی ام طول کشید. دیدم
    ناکاجیما پایش را دراز کرده و مرتبا پشت پایش را با دستانش ماساژ می دهد.با خود گفتم))آن پاها
    کلید پیروزی من هستند((.کمربندم را محکم کردم و بدقت حرکات او را تماشا می کردم.به محض
    اینکه داور اعلام هاجیمه)شروع( کرد به پاهایش حمله ور شدم و او با باسن برروی زمین افتاد سپس
    با کوزورو کامی شیهو گاتامه او را در خاک نگه داشتم.در همان حال فکر می کردم))اگر این فرصت
    را از دست دهم هرگز نمی توانم برنده شوم(( و بصورت دیوانه واری با تمام قدرت او را در خاک
    نگه داشتم.این مسابقه ی سخت که چهل دقیقه طول کشید سرانجام بپایان رسید.با خودم می
    گفتم))پیروزی امروز شانسی است.من بنیه و توان بیشتری نسبت به ناکاجیما دارم چون من جوانتر
    از او هستم.آیا دوباره می توانم او را شکست دهم؟ احتمالا خیر.دفعه ی بعدی خواهم باخت((
    قبل از مسابقات می خواستم برای یک بار هم که
    شده قهرمان مسابقات باشم ولی وقتی رویای من به
    حقیقت پیوست نمی خواستم عنوانم را از دست
    بدهم.دوست داشتم بارها و بارها از این عنوان دفاع
    کنم.آن شب 13 کاسه برنج خوردم.از جا بلند شدم
    چراغ را روشن کردم و به بدنم خیره شدم .نه
    قدم) 170 سانتی متر( برجسته و عالی بود و نه وزنم
    ( 86 کیلوگرم(.بخاطر جثه ام هیچ تضمینی وجود نداشت که بتوانم دوباره از عنوانم دفاع کنم. من می
    خواستم یک برنده ی واقعی باشم. چند روز بعد ایده ی بسیار خوبی به ذهنم آمد و آن ))سان بای نو
    دو-ریوکو به معنی تلاش سه برابر(( بود.تا آن زمان من روزانه حدود 6 ساعت تمرین می کردم.با
    خود گفتم که تلاش دوبرابر مثل دیگران کافی است چون شنیده بودم دیگران روزی 3 ساعت تمرین
    می کنند.راستش )آنطور که بعدا فهمیدم( آنها 4 ساعت در روز تمرین می کردند.ولی حالا من قهرمان
    هستم .دیگران سعی می کنند 6 ساعت در روز تمرین کنند تا بتوانند مرا شکست دهند.اگر به اندازه
    دیگران تلاش کنم نمی توانم آن ها را شکست دهم.اگر حریفانم دوبرابر تمرین می کنند پس من
    بایستی سه برابر دیگران تمرین کنم مثلا 9 ساعت.در این صورت من 3 ساعت بیشتر تمرین کرده ام
    و اینکار را هرروز انجام خواهم داد.ذخیره ی این ساعات اضافی گوشت و خون من خواهد شد .این
    بطور اتوماتیک به من اعتماد به نفس واقعی خواهد داد.اگر این ساعات اضافی را داشته باشم حتی در
    تب 40 درجه هم می توانم مثل معمول مسابقه دهم.هرروز )تلاش سه برابر( را انجام میدادم.
    خیلی زود پس از اینکه من تلاش سه برابر را شروع کردم خبرها درباره حریفانم به گوش می رسید
    ))در کیوتو و توکیو مبارزان قوی دارند برروی این مطالعه می کنند که چطور از عهده ی حمله ی
    اولیه ی کیمورا برآیند.آنها دارند به دقت فنون کیمورا را تجزیه و تحلیل می کنند که چگونه ضد حمله
    ای دربرابر آن ها ترتیب بدهند.(( و))هیروس ی دان 5 اوزاکا اخیرا تمیرناتش را از 3 ساعت به 6
    ساعت افزایش داده است.ایشیکاوا دان 5 پلیس توکیو روزانه بیش از 6 ساعت تمرین می کند.(( اوایل
    به این اخبار با اعتماد به نفس کامل گوش می دادم و فکر می کردم))هرگز نمی بازم چون بیش از 9
    ساعت در روز تمرین می کنم((با این وجود پس از مدتی درباره اعتماد به نفس م شک کردم.در آن
    روز ها به )) ZEN -تمرکز(( علاقمند بودم و می خواستم به ))حالت بی خود شدن((برسم و فنون
    مخفی جودو را کشف کنم و با آن ها حریفان قوی را پرتاب کنم.ولی در واقع فرصت رفتن به معبد
    ZEN را یکی پس از دیگری از دست می دادم.و این طبیعی بود چون زمان با ارزشم را در تمرین
    صرف می کردم.در هر صورت انسان ها ضعیف اند.وقتی مریض می شوند ،به دردسر می افتند به
    خدا تکیه می کنند.من هم استثنا نبودم.من مراقبه می کردم تا به مرحله ی بی خود شدن از خود
    برسم.ابتدا در رسیدن به این مرحله تقلا می کردم ولی دیگر نیرویم را برای تقلا کردن را از دست
    دادم و مسابقه فردا را به فراموشی سپردم.خیلی زود پس از اینکه به این حالت رسیدم کاراکتر و
    شخصیت ))برد(( در ذهنم مجسم شد.ولی این کاراکتر خیلی زود بر کاراکتر باخت پیروز شد.با این
    وجود ذهنم خالی بود.هیچ تلاشی برای گرفتم کاراکتر برد نکردم.نمی دانم چه مدت نشسته بودم و
    در این حالت به سر می بردم.یکهو کل بدنم داغ شد مثل اینکه کسی از بالای سر رویم آب جوش
    ریخته باشد و بدنم شروع کرد به لرزیدن.
    سپس فهمیدم که کاراکتر برد در وسط پیشانی ام می درخشد درست مثل اینکه منتظر بوده تا
    متوجه حضورش شوم.با خوشحالی متقاعد شدم که مسابقات فردا را خواهم برد.عقیده داشتم که آن
    یک پیام از طرف خدا بوده که تنها به کسانی هدیه می دهد که حداکثر محدودیت های روحی و
    جسمانی را می شکنند و به مرز مرگ و زندگی می رسند.اگر تنها لذت را دنبال می کردم کاراکتر
    باخت را میدیدم.خداوند تنها طرف کسانی است که به مبارزه کارهای سخت می روند بدون اینکه از
    مرگ واهمه داشته باشند. این تعبیر من بود از وجود خداوند.
    سپس با احساس پیروزی آرام گرفتم،و برق اتاق را خاموش کردم و از خدا برای محافظت از خود
    دعا کردم.همچنین برای نیاکان خانواده ی کیمورا هم دعا کردم.قرن ها قبل گفته می شد میاموتو
    موساشی که بهترین شمشیر زن تاریخ بوده قبل از مبارزه با خانواده ی یوشیوکا به یک معبد رفته و
    میخواسته زنگ)ناقوس( را بصدا در بیاورد و دعا کند که ))خدایا از من محافظت کن (( ولی پس از
    آنکه آرام شده است زنگ را بصدا در نیاورده بود.او شعارش این بود ))من بر خدایان تکیه و اعتماد
    نمی کنم((
    با خودم گفتم))اگر در دوره ای مثل موساشی زندگی می کردم و راه و روش شمشیر زنی فرا
    میگرفتم و با موساشی مبارزه می کردم هرگز نمی باختم.در بدترین شرایط مساوی می کردم.((
    اعتماد به نفسی که بخاطر تمرین کردن تا سر حد مرز ظرفیت ذهنی و فیزیکی بدست آورده بودم
    باعث شد اینطور فکر کنم.آیا موساشی واقعا زنگ معبد را بصدا در نیاورده بود؟نه بایستی زنگ را
    بصدا در آورده باشد.مردی که مثل من در مبارزه مرگ و زندگی وارد می شود ،قطعا زنگ را
    بایستی بصدا در آورده باشد.یک موقعی من به این مرحله رسیدم،در نظرم حریف های بلند قد ،کوتاه
    بنظر می رسیدند و حریفان بزرگ ،کوچک.یکی از حریف های قدیمی ام که بزرگتر از من بود اخیرا به
    من گفت که در آن موقع بزرگ بنظر می رسیدم.
    هشتمین دوره مسابقات قهرمانی سراسر ژاپن)) ((All Japan Judo Championship در 16 و 17
    اکتبر 1938 در کودوکان برگزار شد.اولین حریف تاداشی ایچیدو دان 5 بود با اوچی گاری او را
    مغلوب کردم.ناکاجیمای دان 6 که من سال قبل در فینال با او مبارزه کردم به کیچی اوگاوا دان 4
    باخته بود.در ماقبل نهایی با بونی تاشیرو دان 6 روبرو شدم که استاد کانی باسامی ))قیچی پا((
    نامیده می شد.بلافاصله وقتی مبارزه آغاز شد بر روی پای راست من کانی باسامی را امتحان
    کرد.من با این حال قبلا بطور کامل راه های مقابله با این تکنیک را تمرین کرده بودم.از آنجایی که
    زانوی راستم را خم کردم و پاشنه ام را بالا دادم و اگرچه تاشیرو می خواست پاهایش را قلاب کند
    ولی نتوانست بدنش را به اندازه کافی بچرخاند در نتیجه بر زمین افتا د.با یک اوسوتوگاری که
    بررویش اجرا کردم شانه ی راستش بر زمین کوبیده شد.استخوان شانه اش شکست و نتوانست
    ادامه دهد.


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مسابقات ,تمرین ,مسابقه ,ساعت ,مبارزه ,ناکاجیما ,کودوکان برگزار ,سراسر ژاپن ,مسابقات قهرمانی ,ساعات اضافی ,کردم هرگز ,
    افسانه کیمورا

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر